تبليغاتX
داستان سرا

بی احساس

یکشنبه 1 آذر1388

بنام یگانه هستی بخش

روز اول بهم گفت یه فرق بزرگ بین اون با آدم های دیگه بزارم. حرفش رو متوجه نشدم و به شوخی گرفتم.

اصلا برام جدی نبود یه دوست بود مثل دوستهای دیگه ولی یکم مهربون تر .

اون وقتها عصر به عصر وقتی از مدرسه تعطیل می شدم می دیدمش که با لباس کار برمیگشت خونه ، راستش توی اون سالها هیچ وقت روم نشد جلوی همکلاسیهام جواب نگاه اون رو بدم یه مدت هم کفری شده بودم و می خواستم مدرسم رو عوض کنم .

طفلک انگار این رو فهمیده بود واسه همین از اون به بعد می رفت یه گوشه قایم میشد تا من برم و بعد میرفت خونشون که توی مدرسه بود.

فعالیت و پشتکارش باعث شد خیلی زود وضع اقتصادیش عوض بشه ولی برای من همون آدم قبلی بود در صورتی که پیش دیگران ارزش بیشتری پیدا کرده بود.

همیشه بهش کم محلی میکردم، بی توجه به حرفاش و بی اعتنا به خودش ولی اون با نگاهش می خواست یه چیزی رو بهم بگه حرفی که سالها طول کشید و فهمیدم ، حرفی رو که اگه زودتر می فهمیدم دلیلی بود واسه زنده  موندن اون.

خیلی دیر .....

 

رفاقت

یکشنبه 1 شهریور1388
بهار میاد و همه چیز رو تازه میکنه٬ سالو ٬ ماهو ٬هوارو ٬ طبیعتو ٬ ولی فقط یک چیز کهنه میشه که به همه ی اون تازگی ها میرزه .

رفاقتمون

 

شرمنده

شنبه 24 مرداد1388
با عرض پوزش از همه دوستان به علت بدی آب و هوا بنده چند روزی در مسافرت به سر می بردم تا امروز که برگشتم ولی قرار خیلی زود با حلول ماه مبارک رمضان مسافرت های ما از سرگرفته بشه فدای همه.
 

معشوغه بی خبر

دوشنبه 22 تیر1388

قبلا زیاد می نوشتی هر ماه هر هفته از همه چیز از همه جا چی شده حالا بی خیال نوشتن شدی؟ قلم رو بوسیدی گذاشتی کنار؟!

حقیقتش رو غایم کردم و گفتم هزارتا کارو گرفتاری نه واسه آدم وقت میزاره و جایی واسه درست فکر کردن.

چهرش هنوز مثل گذشته بود زیبا پاک و صادق .

از قدیم ها میگفت سالهایی که واسه اون دور بود ولی واسه من خیلی نزدیک سالهایی که واسه اون زود گذشت و واسه من دیر.

روزهایی که من عاشقش بودم و اون بی اعتنا از کنارم رد می شد ، گاهی وقتها واسه دل خوشیم میگفت که براش قابل احترامم ولی هیچ وقت کاری نکرد که گوشه ای از حرفهاش رو بهم ثابت کنه ولی من باورش می کردم که اون ناراحت نشه.

از ناراحتی هاش گفت از مشکلاتش از پیوند کلیش که نمی دونست مال کیه از کمک هزینه یه خیر که تونسته با اون بره دانشگاه وخیلی حرف های دیگه ،ولی من چیزی نگفتم فقط زل زده بودم توی چشمهاش .

چاییش که تموم شد بهم گفت خیلی خوشحال شده که امروز بعد این همه سال همدیگرو دیدیم و از زندگی هم با خبر شدیم اونم توی شهری به این بزرگی ، بهم دست داد برای اولین بار ، اون وقتها همیشه دستهاش رو از من دور نگه میداشت ولی حالا خیلی صمیمی و راحت بود انگار پیوند خونی روی رفتار و احساساتش اسر گذاشته.....

 

 

جواب

یکشنبه 21 تیر1388
دیروز از ش پرسیدم ... ازم توضیح خواست که چرا... خیلی حرف زدیم حرفامون برای امروز نبود واسه فرداها بود ... گفت چرا امیروز واسه فردا فکر می کنی؟ خیلی زوده!... گفتم امروز فکر کردن واسه فردای بهتره و ... چشم هاشو بست یه لبخند زد ...
 

بی احساس

شنبه 20 تیر1388
اگر می دانستی چه راهی رو طی کردم برای رسیدن به تو هیچگاه به کفش های پاره ام نمی خندیدی
 
onLoad and onUnload Example